|
قمر بنی هاشم (س)
بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت و ایستادی امروز روی پای خودت نشان بده به همه چه قیامتی هستی و باز در پی اثبات ادّعای خودت از آسمانی گهواره روی خاک بیفت بیفت مثل همه مردها به پای خودت پدر قنوت گرفته ترا برای خدا ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت که شاید آخر سیر تکامل حلقت سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است یکی به جای رباب و یکی به جای خودت بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر برای عمه کمی سایه در ازای خودت و بعد همسفر کاروان برو بالا برو به قصد رسیدن به انتهای خودت و در نهایت معراج خویش می بینی که تازه آخر عرش است ابتدای خودت سه روز بعد، در افلاک دفن خواهی شد درون قلب پدر خاک کربلای خودت
مفهوم جمع فرد و تنها را نمی فهمد/ اینجا کسی فکر شقایقهای عاشق نیست فرق میان زشت و زیبا را نمی فهمد/ پرسیدی آیا عاشقی ؟دیدم که دل می گفت: آه ای چگونه خوب "آیا"را نمی فهمد/ او با خیالت روز و شب مست است و حیران است دیروز را امروز و فردا را نمی فهمد/ ما از همان بالاییان از سبز پوشانیم نادر کسی ما را و بالا را نمی فهمد./ فرج الله نعمتی
این ماه هرزه مایه ی ننگ پلنگ هاست شاید قلنج شعر خدا را کسی شکست ... با رنگ پر کلاغ مشکل دارند علیرضا(وبلاگ شعر ته استکانی)
تو که نیستی
تو که نیستی غم غربت با منه*
همیشه یه دنیا حسرت با منه*
تو که نیستی روزا با شب یکی ان*
هر دوشون تاریکن و تاریکی ان*
با تو ماهو همه جا میبینم*
حتی خورشید و شبا میبینم*
بیتو این دنیا که تو چنگ منه*
دیگه چنگی به دلم نمی زنه*
می دونستی پیش تو گیره دلم*
می دونستی بری میمیره دلم*
ای دل صاب مرده/باز تورو خواب برده*
پاشو از خواب و ببین/ دنیاتو آب برده*
دارم از این همه گریه آب میشم*
رو سر دنیا دارم خراب میشم*
خیلی مایوسه دلم یهکاری کن*
داره می پوسه دلم یه کاری کن*
غم وغصه شده حقه دل من*
به همینا مستحقه دل من*
دلی که بی تو بتونه دل باشه*
بخدا بهتره زیر گل باشه*
دارم از درد غریبی آب میشم*
روسر خودم دارم خراب میشم*
(اسلام ولی محمدی)
بهاریه نوشته بودیم سیب های کال امسال هم نرسیدند هنوز سر سفره یک سیب یک سین و سرخی گونه های تورا کم داریم *(سعید صدر محمدی)*
هیزم شکن برای چه می پرورد مرا؟! پشت سرت را نگاه کن ترس ندارد اساسا شاعر از نوع دیوانه های بی آزار است! از آن قماش که فقط یک گوشه می نشینند و فقط زل زل زل می زنند توی چشمهایت تنها موردش حس بد حاصل جویده گی بین چشم هایش است آن را هم شما به بزرگواریتان . . . شاعر برای زنده بودن چیز زیادی لازم ندارد! یک لیوان آب که وقتی برد پشت پنجره عکس ماه میانش بیفتد کافی است شاعر ذاتا موجودی قانع است!!! جام هم لازم ندارد به همین کاسه همیشه خون چشم هایش بد خو کرده است! فقط. . . کمی مراقب باش بد مست است شاعر! هر وقت هم که خسته شدی راه حلش دو خط بیشتر نیست دستت را دراز کن. . . مچاله اش کن. . . و از بالای سرت. . . نترس گناه هم ندارد شاعران اصولا از آن دسته اند که بی حساب میروند جهنم!!! فقط یادت باشد یک وقت پیگیر قضیه نشوی چشمان کهربایی ات. . . کار دستت می دهد خدای نا کرده. . . براده های شاعر!!! سمانه نایینی
با ز هم بانگ انالله و انا الیه راجعون
اینبار دوستی از دوستان قدمی و شاعری که نه فقط شاعر بود بلکه شعر را می فهمید .حلاجی می کرد و نقادی توانمند بود که با راهنمایی هایش به بسیاری از تازه واردان به وادی شعر افق درست سرودن را پیش رویشان ترسیم کرد. مهدی جان سکته مغزی تو بسیار تامل برانگیز و دردناک بود.وقتی دو سال پیش از اخبار علمی فرهنگی شبکه دو سیما شنیدم که در بین هنرمندان شاعران کمتر از بقیه عمر می کنند .چنان تعجب کردم که نمی توانستم باور کنم ولی در طی این دو سال آنقدر دوستان خوبی مثل تو در دستان فقیر ما پرپر شدند که دنیا این را به زور به من باوراند. یادت و اشعارت همیشه در بین ما سبز و جاودان خواهندبود. برای شادی روح شاعرانه اش فاتحه بخوانید. ------------------------------------------------------------------------------------------------------------- با پاشنه هاي كوتاهش هر روز ۶۴ كيلو من را تحمل ميكند ۱۰۰۰ كيلو غم را ۱۰۶۴ كيلو تصویر کوچک در قاب نمای بزرگ تو باران با از دریا رفتن آغاز می شود . --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- مهدي پهلوان پور از اینکه رفتن همیشه رسیدن به نرسیدن است دوباره تولدم را مرور هر وقت که می کنم به برخوردی خوره ي خاطره برمی خورم زندگی همین چیزهاست همین که می دانی می روی می خندی و دوباره شروع می شوم به اینجا رسیده که باید شاید ها را دوباره مرور دوباره کودک شوم به کوچه بيايي كه ديوارها برداشته شوند رسیدن ها ترا به یاد می آورم و تمام چیزهایی را که از یاد خواهم برد به ماه می گویم: سوراخ کوچک آسمان به تو: هیچ نمی گویم نگاهت می کنم قلاب می گیرم روی شانه هام می ایستی از هر کجای آسمان که بخواهی هر چیزی را که بخواهم به زمین می آوری حالا پنجره را می بندم بیرون از رد پای کسی بوی کابوس می آید که می گفت : آدم ها که بزرگ میشوند آدم های بزرگی میشوند بچه گانه می زنم زیر اشک از اینجا که نشستن بوی ماسیدگی است به خیابان که از بوی فراّر رد پای کسی سر میخورم کابوس ها خوره های خاطره خوابهام را خـــــــــــــنـــــــــــج میزنند ------------------------------------------------------------------------------------------ درآمدي بر زبان و زبان شناسي درآمدي بر زبان و زبان شناسي مهدي پهلوان پور «ما زبان مادري مان را طي بخش بزرگي از زندگي مان همچون واقعيتي طبيعي مي پذيريم و آن را به كار مي گيريم، يا چون به كارش گيرند آن را مي فهميم، بي آنكه نسبت به آن هرگز خودآگاه باشيم يا درباره آن اظهارنظر كنيم.» اين جملات، جملاتي است كه با آن كتاب بي همتا و منحصر به فرد «تاريخ مختصر زبان شناسي» نوشته آر.اچ. روبينز ترجمه علي محمد حق شناس شروع مي شود و در ادامه ۵۹۳ صفحه اي اين كتاب با تاريخ زبان شناسي روبه رو مي شويم، با افراد، مكاتب، حلقه ها و... كه از يونان باستان تا حال حاضر در سراسر دنيا پتانسيل خود را صرف پي بردن به راز و رمزهاي زبان كرده اند. هر چند تا به حال تعريفي از زبان ارائه نشده كه مورد قبول تمام زبان شناسان باشد، ولي هر مكتب زبان شناسي تعريفي ارائه داده كه در حوزه اي و از ديدگاهي كه از آن حوزه برمي خيزد صحيح است و كاربرد دارد، البته يك سري از نظريات همگاني است و تقريباً مورد قبول همه است. زبان يكي از توانايي هاي عام هر انساني است و از نگاهي زبان نظام يا سازگاني است كه عناصر يا واحدهايش در رابطه متقابل با يكديگرند. به عبارتي عناصر و واحدهايش در رابطه متقابل با هم موجوديت خود را به ثبت مي رسانند و مطالعه آنها بدون در نظر گرفتن عناصر متقابل شان امكان پذير نيست. اگر ما معني واژه اي را ندانيم به يك لغت نامه مراجعه مي كنيم و در برابر آن واژه يا واژه هايي را مي بينيم. ارتباط متقابل واژه مبدا و مقصد است كه در چرخشي كه كل واژه ها را در يك زبان دربرمي گيرد يك نظام را تشكيل مي دهد، نظامي كه يكي از واحدهاي تشكيل دهنده زبان است. و زبان شناسي يعني مطالعه علمي زبان طبيعي بشر به ماهيت زبان و ارتباط مي پردازد. او در سال ۱۹۰۶ بر كرسي استادي دانشگاه ژنو تكيه زد. وي تدريس سه دوره زبان شناسي همگاني را بين سال هاي ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۱ به عهده گرفت ولي هرگز كتابي منتشر نكرد. بعد از مرگ وي دو تن از همكارانش به نام هاي شارل بالي و آلبرسه شه يه از دست نوشته هاي او كه به وسيله همسرش جمع آوري شد و جزوه هاي شاگردانش دوره زبان شناسي عمومي سوسور را به چاپ رساندند. بعد از چاپ اين كتاب دامنه نفوذ او در زبان شناسي به مراتب بيشتر از نفوذ و تاثير هر كسي ديگر شد تا جايي كه به جرات مي توان گفت زبان شناسي قرن بيستم را خود او آغاز كرده است و در حوزه زبان شناسي انقلابي كپرنيكي پديد آورده. دوره زبان شناسي عمومي سوسور را دكتر كورش صفوي به فارسي برگردانده و انتشارات هرمس افتخار چاپ آن را دارد. اين كتاب شامل مباحثي مثل نگرش همزماني و درزماني، همنشيني و جانشيني، دال و مدلول و... است. دوره زبان شناسي عمومي سوسور تا حال حاضر بسياري از نظريات معتبر زبان شناسي را بر تنه خود چون شاخه اي رويانده و مي روياند. منابع:
* چقدر چله نشینی؟... چهل... چهل... تا چند؟ چقدر جمعه گذشت و نیامدی، سوگند * به دانه دانه تسبیح مادرم، موعود! که بی تو هیچ نیامد به دیدنم لبخند که روزها همه مثل هماند- سرد و سیاه- غروبها و سحرهاش خستهام کردند کشاندهاند مرا روزها به تنهایی گمان کنم که مرا منتظر نمیخواهند! * تو نیستی و جهانم پر از فراموشیست جهان عاشقیام را غروبها آکند... تو نیستی که قیامت کنی به آن قامت تو نیستی که درختان به خویش میبالند! تو نیستی و... چقدر از زمان من باقیست * چقدر بی تو بگویم غزل غزل، یکبند به چشمهای کسی احتیاج دارد که زند به شاخه ادراک خاکیاش پیوند به چشمهای کسی که شبیه یک منجی زلال، آبی، روشن- شبیه تو- باشند * چقدر چله نشینی؟ چقدر ندبه و اشک؟ چقدر بی تو سرودن قصیدههای بلند؟ * امیر اکبرزاده
اخیراٌ متوجه شدم که نشستن سر کلاس های خسته کننده و بلند مدت با اساتید مزخرف و کم شخصیت تأثیر بسزایی در پیشرفت ادبی یه شاعر داره. شاهد مثال این موضوع که حاصل کلاس 3 ساعته ی زبان عمومیه رو تقدیم حضورتون می کنم. "می" می نوازم از سر این دسته دائماٌ این سیم حس غربت و غم می دهد به من "سل" گریه می کند که من از یاد رفته ام... "لا" نعره می زند که: مبادا گریستن! بابا درون خلوت خود ساز می زند گیتا ر بغض مرده از آهنگ خویشتن نتهاش می _ ر _ سی _ دو من آرام می شدم بابا خدا به قوتت آید، بزن، بزن... این زخمه ها مرا به خودم پرت می کند این زخمه ها که مرحم زخم اند، زخم تن... نه! زخم روح! زخم بدون علاج عشق... بابا بزن که خوب مرا می بری به من
|
About![]()
ArchivesLink دوستان
گل سرخ |